أحمد بن محمد الهمذاني ( ابن الفقيه الهمذاني ) ( مترجم : ح . مسعود )
81
البلدان ( بخش مربوط به ايران ) ( فارسى )
اگر كسى تو را فرمايد تا چنين بناييش بسازى آيا توانى ساختن ؟ گفت : آرى و به از اين نيز توانم ساخت . شاپور گفت : به خداوند سوگند چنانت سازم كه پس از من ديگرى را چنين بنا نسازى . آنگاه بر سر مركب خويش نواختن گرفت و راهى شد . سازندهء مناره گفت : اى پادشاه . اگر ناگزير مرا بكشى ، نزد پادشاهم حاجتى است . شاپور گفت : بگو ، گفت : پادشاه بفرمايد تا چوبيم دهند تا خويشتن را پوششى سازم و در آن مانم تا مرگم در رسد ، و تا كركسان و مردارخواران پارهام نكنند . شاپور گفت : آنچه خواهد او را بدهند . و بدين گونه چوبيش دادند . او از آن چوب براى خويشتن بالهايى بساخت ، و به هنگامى از شب ، آن بالها بر پيكر خود استوار بست و خويشتن بر آن بالها سوار كرد و به زمين فرود آمد و آسيبش نرسيد و روى به گريختن نهاد ، و جستندش و نيافتند « 1 » چون خبر او به شاپور رسيد گفت : خدايش بگشاد ، چه بس استوار كار بود و چه صنعتگر دستى داشت ؟ شاپور از آن پس ، به دار الملك خويش باز گشت . و بدين گونه آن مناره تا هم امروز پايدار مانده است . يكى از شاعران ، در اين باره گويد : من به هر شهرى بناهاى مردمان ديدهام ، و هيچ بنايى چونان ذات - الحوافر نديدم .
--> ( 1 ) - در نسخهء عكسى چنين است : « او را چوبى دادند و او با خود ابزار درودگرى داشت . بدين گونه براى خويشتن بالهايى ساخت و آنها را چونان پر پرندگان ساخت . برخى را با برخى بپيوست . و در يكى از شبها كه شبى باد خيز بود ، آن بالها را بر خويشتن ببست و باد در آنها بيفكند ، بدين سان آن بالهاى چوبين ، بى آسيب او را به زمين رساندند . . . » ( ورق 135 ب ) ، در اساطير يونانى نيز شبيه اين داستان هست ، كه ايكاروس ( معمار يونانى و سازندهء دالان هزار خم اقريطس ) چون در آن دالان زندانى شد ، با پدرش دايدالوس ، به كمك بالهايى كه از پر و موم ساخته بودند از آن جزيره و دالان گريخت و چون بسيار به خورشيد نزديك شده بود ، موم آب شد و بالها جدا گشت و او به دريا افتاد .